برای کسی که همه سالهای پیر دلش تنها یک عشق رو توی دلش زنده نگه داشته زیباترین لحظه است حضور تووو... عشق مانای دلم ... اما دریغ لبخنده ای که گم میشود میان طنز ضخیم ! حرفات...

نه !عزیزم خاطرت اسوده ! تموم شدنیه مگه؟خوب یا بد نداره همه اش خوبه خاطرت خوب غمت خوب خاطراتت خوب ... خوبتر زمانی که لبریز عشق خواهم خفت خواهم مرد...فقط شاد و زیبا زندگی کن تا لااقل یه جای قصه بر وفق مراد دل من باشه.من متعهدم به عشق ... انجا که خدای عشق را افرید و معجزه اشک را تعهد به غیر عشق یعنی گناه... و این درد کشنده معده که رهایم نمیکند...نه تموم شدنی نیست...و برای تو : نه هیچ چیز دیگه ای!؟ امان ازین غرور...ماه من!
اینیه خورده از حرفای دلم بود...واسه تو که از همه برام نزدیک یا نه! غریب تری
منو ببخش اگه از حرفام میرنجی...دله دیگه!!همیشه همه حرفامو خوردم همیشه ساکت بودم تا نکنه دل قشنگت بلرزه. ساکت که چی بگم؟خفه میشدم!!...
حالا دلم از پری سر رفته...مگه دل یه ادم چقدر جا داره؟...میدونی چند وقته ندیدمت؟
چرا حرف نمیزنی؟ببین عطر نفسهات همه این هوا رو پر کرده.
اومدنت که محاله می دونم.لااقل یه شب بیا توخوابم .همیشه ساکت..خودخواه..سرد..مغرور..لوس..همیشه!
پ. ن:
ای کاش نگاه... و چشمانی که در خاطرم بجا نهاده ای زیبا زیبا...
شادیها رو بغل کن آرزوهام یکی یکی برآورده میشن...ممنون.
ببین جواب این یه خط نگاهتو دلم با چند تا جمله میده!
راستی! سلام...خوبی؟ چه خبر؟
]]>
آنکس که زخم خورد و کسی را نشان نداد
هی ُمرد و
جان
نداد
عشق و دروغ می زندش تازیانه، هی
عُق می زند
ازعاشقی و وسوسه ی عاشقانه، هی
اشکش
امان نداد
حوا منم
چه پیر شدم بی بهانه ،هی
حالا چه دارم
هیچ
یک دفتری که ُپر شده از ناسزا به عشق
یک سینه ای که می درمش شاعرانه
هی
]]>

مریم آن گل سپیدی است که تو در خیال خود می بویی و همه روز و همه شب را در پی اش می پویی .
مریم آن نور خدایی است که از عرش بلند تابید به تن سیاه ما . کز سببش مهر ز هر خسته دلی می روید .
نیاز من آن گرمای آغوش مهربانت است ، نیاز من آن شیرینی بوسه های پر محبتت است
آرزوی من گرفتن دستان گرمت است و کار من در این لحظات انتظار دیدن آن چهره ماهت است
بی قرارم عزیزم، بی قرار دیداری دوباره با تو ، و بی قرار آنم که با هم در شهر عشق در کنار هم قدم بزنیم و بار دیگر خاطرات شیرینی را بر جا بگذاریم ...
کاش بودی و خاطرات شیرین با هم بودنمان را تکرار می کردیم ....
آنگاه که من بار دیگر تو را از نزدیک ببینم، بی نیاز بی نیازم و اگر بار دیگر تو را با تمام وجودم حس کنم دیگر آرزویی در دلم بر جا نخواهد ماند......
وقتی عاشقانی را که دست در دستان هم گذاشته اند و در آغوش هم میباشند میبینم وا حسرتا...
کاش در کنارم بودی تا با افتخار در کنار تو قدم بزنم و به آنها بگویم که آری من نیز عاشقم و به داشتن چنین عشقی افتخار میکنم....
نیاز من نگاه چشمهای زیبایت است، نیاز من آن خنده های عاشقانه ات است .....
بی قرارم ای عزیز راه دورم ، و در انتظار به سر رسیدن فصل زمستان و ....
میشمارم تک تک ثانیه ها را ، پشت سر می گذارم زمستان و بهار را ، در برابر باد سرد فاصله می ایستم تا لحظه به تو رسیدن و در آغوش تو آرام گرفتن، فرا رسد!
نمی دانی که بدجور دلتنگ تو هستم ای نازنینم و نمیدانی که چقدر دلم برای صدای قدمهایت ، راه رفتن در کنارت ، بوسه بر لبانت ، دست گذاشتن در دستانت و نگاه به چشمانت تنگ شده است....
خیلی دوست دارم ....
]]>تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
(مشیری) جواب میشنوم
از صبح زود تا آخر شب
میدوم
معشوقه هایی دارم
که تو آنها را نمی شناسی
به کسی نیاز دارم که پنهانم کند
از دست احمقی که در درونم است.
دوست دارم به جایی نرم وگرم و امن بروم...
یکسال هذیا ن یکسال استیصال یکسال غم یکسال انتظار ...من دریانورد بی تجربه ای بودم ...خوبم میخواهم از تو با تو بگویم یکی میگفت:چه دل نازكی! ولش كن برو پی عشق و حال زندگیت! واقعاً چی داره برات كه همیشه باید به خاطرش رنج بكشی؟؟؟؟ از غصه دار بودن لذت می بری؟؟؟؟ اون آدم بی معرفتی بوده كه رفته! و فقط تو واسه ی رفتنش داری رنج می كشی.....
اما میدونم پشت اون ظاهر سنگی یه دل پاک وساده داری چیزی که منو به دریای عشق انداخت فقط ایرادش اینه که من دریانورد بی تجربه ای بودم...
در استانه اتظار میکشم مگر مرگ عشق مرا برایت معنی کند تو اغشته عقل من اشفته عشق!مگه نشنبدی انجا که عشق فرمان میدهد عقل سر تسلیم فرود میاورد؟
نگاهت سنگینی یک تردید را نشانه بود و من مستاصل تکیه بر عشق کردن که فرمان عقل جز این بود و شاید این تنها گناه من بر درگاه تو بود اری من تورا میپرستیدم!
برای عذاب من نگاه سنگیت کافی بود تیغ کلامت دیگر بار مجازات کدام گناه من بود؟
اما مهربانیت نیروی بیکرانی به من میداد که بخاطرش میشد همه دریاهای زمین را فتح کرد اما چه کوتاه چه درپرده!روزی من از استانه عشق به لحظه ختم میشد .جای گلایه نیست که هنوز که همیشه در قلب من رنگ تو پاشیده است ومن تنها ومن غمگین مانده ام که من دریانورد بی تجربه ای بودم...
بارالها
به اعتبار شانه های تو راه میپیمایم در این تاریکی محض . چرا که جز درگاه تو دری دیگر را نمیکوبم . دستان پر از گناهم را بگیر . او را نیز در تنهاییش تنها مگذار .......
]]>
صدایت میلرزید
گفتی : دوستت دارم .
دروغ میگفتی فهمیدم
به خودم گفتم :
دوستم دارد !
دروغ میگفتم ...

ناشتایی تو
نان وپنیر و چای شیرین
و من
فقط یک فنجان قهوه تلخ
]]>
از محبتت همین برایم کافی است:
در سرمای پاییزی
چشمهای مرا
گرم
نگه میداری!
]]>اشکهای من می ریزد!
من اشک می ریزم
و تو
فقط
نگاه میکنی؛
با چشمانی که
می خندد!
]]>
خواب دیدم: مرده ام!
-روز پنج شنبه
همه گلهایی كه بر گورم نهادی
پلاسیده بود !
]]>